درنگ

•December 17, 2009 • 43 Comments

رفیق

اگر کمی..فقط اندکی درنگ می کردیم
.
.
شاید صبحی می دمید
شاید بارانی می زد..رگباری…
شاید پرنده ها باز می گشتند
شاید رنگین کمان را می دیدیم
.
.
شاید دشتها سبز می شدند
زمستان می رفت
فقط اگر اندکی درنگ می کردیم
.
.
شاید می شد یخ ها را شکست
وضویی گرفت
خنکای آب را لمس کرد
شاید می شد سری بر خاک گذاشت
سجده ای کرد
دستهایی را بالا گرفت
وردی خواند
اشکی ریخت
صفایی پیدا کرد
شاید
اگر
کمی
.
…..
فقط….
اندکی
درنگ
.
.
می کردیم

من بزرگ شده ام

•December 1, 2009 • 17 Comments

می بینی چقدر بزرگ شدم؟

میبینی دیگه گریه ام نمیگیره وقتی خداحافظی میکنم؟

میبینی چقدر راحت برات دست تکون میدم

میبینی؟

خنده از روی صورتم کنار نمیره

برات دست تکون میدم و آرزوی موفقیت میکنم و بعدش تو سوار ماشین میشی و صدای روشن شدن ماشین و بعدش هم یک غبار غلیظ که اصلا نمی فهمم دوده یا خاک …

بعدش که دوباره می تونم ببینم .. دیگه چیزی برای دیدن نیست.. جز رد لاستیکهای ماشین روی خاکی جاده.. و تویی که رفتی و منی که هنوز دارم لبخند میزنم.. یک لبخند ماسیده

می بینی من بزرگ شدم… خیلی بزرگ

موعود

•November 30, 2009 • 17 Comments

اولين برف زمستاني خيلي دير از از موعد مقرر باريدن  گرفته

باز بادهاي سوزناک زمستاني با صداهاي ترسناک از لابه لاي شاخه هاي عريان درختان مي وزند

بار ديگر يقه هاي پالتو را بايد تا گوش بالا بکشي و سر در گريبان تند تند راه بروي.

آسمان خاکستري و زمين سفيد

همه در انتظار موعود ند

فرقي نميکند موعود عيسي مسيح باشد يا مهدي ، خيابانهاي آذين بسته شهر تو را به ياد نيمه شعبان ها مي اندازد

و دلت به هم مي پيچد از اين همه دلتنگي، حتي براي آذين هاي ديار خودت و براي هدفِ فراموش شده

آه مي کشي و يقه پالتو را بالاتر ميدهي و گامهاي بلند تري بر ميداري

باز برف مي بارد

نيم نگاهي به آسمانِ گرفته مي اندازي و ياد همه اتفاقات ريز و درشتي مي افتي که همين سال پيش و با همين بارش برف،  بدون وقفه سراسر زندگيت را پوشاند و تو را در خودش مدفون کرد

امروز درست يکسال از آن روز مي گذرد

و باز برف مي بارد

و باز تو همچنان چشم به راه هستي



قفل

•November 23, 2009 • 20 Comments

اسیر شده اند همه واژه ها در من

کلید را گم کرده ام

دستهایم می لرزند

و قلبم تند تند می زند

غریبی میکند “من ” ام

نمی توانم بنویسم

رنگهای درخشان

•October 21, 2009 • 17 Comments

چشمانم رنگها را گونه ای دیگر میبیند

چشمانم

انگار رنگها را سفید می بیند

با خطهای سیاه

…..

.

.

سرم گیج میرود

و چشمانم

جز تو را نمی بیند

……

رنگ خواهش شده ای

.

.

…………

من رنگها را جور دیگری میبینم

رنگِ خواهش

رنگِ بودن

رنگِ انتظار

رنگِ دل

طیف رنگهای من امواج را پشت سر گذاشته

از عرش آمده

چشمهای من………….

……..

تحمل دیدن……… این همه رنگ را ………….یک جا ………..ندارد

رحم نمی کنی به چشمانم؟؟!؟!

……..

.

.

……….دیدن

……برایم

…سخت شده

سرگذشت

•October 5, 2009 • 39 Comments

مدتیست که داستان زندگی دوستی ذهنم را مشغول کرده سطرها در موردش نوشته ام ولی به همین مکالمه دو نفره که شاید خیلی هم مفهوم نباشد اکتفا میکنم

چرا تو هميشه برعکسي؟

چيزهايي که همه دوست دارند ..نه دوست نه.. آرزوش رو دارند که داشته باشند رو اينطوري پس ميزني؟

تو اصلا آرزو داري؟

اصلا مي فهمي؟

اهاي .. با تو دارم حرف ميزنم… مي شنوي؟ معلوم هست کجايي؟

هان… من.. با مني؟ .. چي گفتي؟ سوال پرسيدي؟

همين ديگه نمي فهمي.

تو مي فهمي زمان يعني چي؟

نمي فهمي ديگه

اوني که همه آرزوي داشتنش رو دارند توي يک زمانِ مطلق درسته اما وقتش گه بگذره براي تو هم ديگه جذابيتي نداره

نوشدارو ميدوني چيه؟

توي يک زمان خاص بايد يک چيزهايي اتفاق بيفتن مي فهمي؟ حالا بعدش که طرف مُرد هزار مدل دارو براش بيار. فايده اي داره؟

چرت و پرت زياد ميگي..بايدي در کار نيست

اره خودم هم ميدونم

برو بي خيال من بشو

بايد فکر کنم

بايد ..

منظورم اون بايدي که تو فکرميکني نيست

چيه؟ پشيموني؟

پشيمون؟

نه فکر نکنم…يعني نمي دونم. دلم مي سوزه… شايد لجبازي مي کنم.. نمي دونم

اما اين درست ترين بود مگه نه؟ خودت خواستي.

من؟ من؟… نه من نخواستم.. فقط به اين ايستگاه رسيدم. قرار نبود اينقدر زود پياده بشم

اما شدي.

آره پياده شدم. مجبورم کردن.

مجبور؟ حرف بي خود نزن.

تو اينطور فکر کن.

اگر پياده نمي شدم شايد يک اتفاق بدتر مي افتاد

مثل چي؟

نمي دونم. شايد از من چيزي نمي موند. من جسدم رو بيرون انداختم. همون وسط راه.

کسي نيامد سراغت؟ حالت رو نپرسيد؟

نه. هيچ کس.

حالا؟

حالا اومدن.

خب؟

خب نداره… من هنوز خوب نشدم.

باهات چي کار کردن مگه؟

با من؟ نمي دونم. اما اون روزي که نبايد، …. من رو شکستن

فحش دادن؟

نه. نه از اون مدلي که تو فکر ميکني.

پس چي؟

اوني که مي خواستي رو نشنيدي.

اشتباه نکن. بهتره بگي اوني که نمي خواستم رو شنيدم.

يک چيزايي رو از من گرفتن.

چي رو؟

بعضي احساس ها رو. تغييرش دادن. مفاهيمش رو برام عوض کردن.

تو مي تونستي مقاومت کني.

نکردم؟ ايني که الان جلوت ميبيني پس کيه؟ فکر ميکني چي شده که هنوز مي تونه حرف بزنه يا گاهي هم بخنده يا شوخي کنه؟

الان ميگن که بخشي از خودت رو حذف کن.

حذف ؟!؟! يعني چي؟

خيلي راحت! به اتفاقهايي که افتاده فکر نکن!

مي توني؟

تو چي؟ مي توني بخشي از تاريخت رو حذف کني؟

من؟ من اهل اين کارها نيستم. نيازي هم نيست. من با تو فرق ميکنم.

مي دوني تو فرار کردي.

فرار؟ از چي؟ از کي؟

از واقعيتي که دوستش نداشتي. يا از چيزهايي که نخواستي بدوني.

هههه.. اتفاقا برعکس. اشتباهِ من کنجکاوي براي دونستن بود.

خب؟ جواب گرفتي؟ دونستي؟

يک چيزهايي فهميدم.

همه اون چيزي که بايد مي فهميدي رو فهميدي؟

نه. نه همه اش رو.

و بر اساس اون دانسته هاي نيمه کاره تصميم گرفتي؟ آره؟

نه. اينطوري هم ساده نبود.

من تلاش کردم براي فهميدن. اما از من يک چيزهايي رو پنهان کردن.

خب؟

يعني پرسيدم که ايا اين چيزهايي که فهميدم درستن يا نه.

خب؟

اما بهم گفتن که اينطور نيست.

خب پس جوابت رو گرفتي.

نه. جواب من اين نبود.

پس چي بود؟ توقع داشتي چي بشنوي؟

اخه يک چيزهايي بود. مطمئن بودم.

از کجا؟

از کلي رفتارهاي عجيب و مشکوک. از کلي پيغامهای عجيب و غريب. از تغيير رفتارها. از تغيير لحن حرفها. از خيلي چيزها.

بعدش؟

بعدش که نتيجه اي نديدم خودم رو کنار کشيدم. همين.

کسي ناراحت نشد؟ چيزي نگفت؟

نه. چيزي نگفت. احتمالا خوشحال هم شدن. چون ديگه کسي نبود به پر و پاشون بپيچه و سوال و جواب بکنه. دلسرد شدم. و رفتم. يعني پياده شدم تا خوش باشن. که بودن.

از کجا مي دوني؟

خب شوخي ها و خنده هاشون رو ميديدم. ادم ناراحت که نميگه نمي خنده. اگر براشون مهم بود بايد عکس العملي نشون مي دادن.

خب؟

همين. تموم شد.

اين داستان جديد چيه پس؟

داستان جديد؟ کدوم داستان؟

همين که دوباره اومدن.

نمي دونم. يک چيزهايي رو شدن.

چي ؟

اينکه  ميگن که اون اتفاقها همه افتادن!

جدي ؟؟!!؟ گفتن که اون اتفاقهايي که حاشا ميکردن افتادن؟

آره. توي چشمهاي من نگاه کردن و گفتن. البته فکر کنم حواسشون نبود. شايد فکر ميکردن که من مي دونستم. به گمونم يادشون رفته بود چطوري کتمان مي کردن.

البته اين رو هم بگم هنوز هم ميگن اوني نيست که تو فکر ميکني!!!

چه جالب!

اصلا هم جالب نيست.

ببخشيد.

خب کسي نميگه که اصل ماجرا چي بوده؟

نه!

چرا؟

نمي دونم!

به يک روز موعود حواله شدم.

قراره توي اون روز چه اتفاقي بيفته؟

قراره حقايق روشن بشه.

اوهووووم….

من فرق کردم. مگه نه؟

تو؟ فکر ميکنم آره.

بعد نوشت : داستان، داستان دلدادگی دو نفر به همدیگر بود که با سو تفاهمی نا معلوم همه زندگیشان نقش بر آب شد

افتاد

•September 30, 2009 • 14 Comments

یکی یکی می افتند از چشمانم

انسانها

چشمهایم را محکم تر می بندم

کاش بجای آدمها اشک ها می افتادند

حرمتش بیشتر بود

دیگر از چشمانم می ترسم

دوست ندارم ببینم

انسانهایی که می افتند را.

اندر رویت هلال ماه نو

•September 23, 2009 • 20 Comments

آورده اند که از خرق عادات شیخ ما این است که ماه نادیدنی را رویت همی کند!

هر چه منجمان گریه و زاری بکردندی که شیخنا این ماه رویت نتوان نمود در گوش شیخ فرو همی نشدی و پای در یک لنگه کفش بکردی و از فراز بام به آسمان شامگاه زل همی زدی.

قاصدان یکایک از بلاد دور خبر همی آوردندی که هلال ماه نو در فلان بلاد کفر رویت همی شدی و فلان ملک عرب خوان عیدی گستراندی.

شیخ نعره همی زد که کاتبان بنویسند و جارچیان جار زنند که نشاید که در جای جای عالم بساط بزم گسترانده همی باشند و ما اندر خواب غفلت. پس مطربان بنواختند که : عید آمد و عید آمد !

مصلحی زبان به نصیحت گشود که یا شیخ رویت هلال در بلاد غربی کفایت بر عجم نتوان نمود. شیخ را این سخن بر مزاق خوش نیامد و روی در هم کشید و اشارت بر کشتن نمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند.

و خلایق انگشت بر دهان همی نظاره کردندی و سحر گاهان بر مرکبان خویش سوار همی شدندی و چندین فرسخ بپیمودندی و مختصر آذوقه ای بر رفع حاجت بخوردندی و قصد وطن همی کردندی و شبانگاهان تا به صبح آب در دیده بگرداندی و از خداوند عز و جل  اصلاح امور عجم را به طرفه العینی طلبیدندی.

با تشکر فراوان از جناب سعدی علیه الرحمه

پ.ن. : قسمتهای ایتالیک عین جمله های گلستان سعدی می باشد

ماندانا خانوم

•September 21, 2009 • 18 Comments

ماندانا خانوم خيلي خانوم با سليقه اي است. او در يک جاي ظاهرا مدرن زندگي ميکند. يک جاي خيلي سرد و خيلي دور. دور از کجا که معلوم نيست اما سرد کاملا معلوم است.

ماندانا خانوم اطرافش پر از امکانات است به همين خاطر تصميم گرفته است که از همه امکاناتش استفاده کند: ماندانا خانوم يک “برد ميکر” خريده است و خودش در خانه نان مي پزد، از شيرهاي کيسه اي چند دلاري ماست درست مي کند و بخشي را هم براي سهميه پنير کنار مي گذارد. ترشي و شوري هم مي اندازد. مربا درست مي کند تا صبحانه کاملا “هوم ميد” صرف کنند. ماندانا خانوم يک باغچه پلاستيکي هم از فروشگاه يک دلاري خريده و بذر چند مدل سبزي و تربچه در آن کاشته است. بادمجان و گوجه و پياز و سيب زميني ها هم به زودي ثمره خواهند داد.

ماندانا خانوم ديروز از اينترنت به دنبال دستور پخت رب هم مي گشت! آخر او خيلي زن با سليقه اي است. حالا شبها قبل از خوابيدن به تنها چيزي که فکر ميکند داشتن يک گاو و چند عدد مرغ و خروس است تا ديگر مشکل تهيه شير و تخم مرغ هم نداشته باشد و باقيمانده غذا ها را هم بدهد مرغها بخورند. براي حفظ نظافت هم لباسها را در تشت توي وان حمام مي شويد. الان ديگر ماندانا خانوم پيش کوکب خانوم مادر شوهرش لنگ مي اندازد. از آرزوهاي بزرگ او ديدن داستان با سليقگي اش  به دو زبان انگليسي و فرانسه در کتاب هاي درسي کلاس دوم دبستان است.

عشق عمومی

•September 19, 2009 • 6 Comments

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.

قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني…

من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.

علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم درخت با جنگل سخن مي‌گويد

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست

احمد شاملو.