مدتیست که داستان زندگی دوستی ذهنم را مشغول کرده سطرها در موردش نوشته ام ولی به همین مکالمه دو نفره که شاید خیلی هم مفهوم نباشد اکتفا میکنم
چرا تو هميشه برعکسي؟
چيزهايي که همه دوست دارند ..نه دوست نه.. آرزوش رو دارند که داشته باشند رو اينطوري پس ميزني؟
تو اصلا آرزو داري؟
اصلا مي فهمي؟
اهاي .. با تو دارم حرف ميزنم… مي شنوي؟ معلوم هست کجايي؟
هان… من.. با مني؟ .. چي گفتي؟ سوال پرسيدي؟
همين ديگه نمي فهمي.
تو مي فهمي زمان يعني چي؟
نمي فهمي ديگه
اوني که همه آرزوي داشتنش رو دارند توي يک زمانِ مطلق درسته اما وقتش گه بگذره براي تو هم ديگه جذابيتي نداره
نوشدارو ميدوني چيه؟
توي يک زمان خاص بايد يک چيزهايي اتفاق بيفتن مي فهمي؟ حالا بعدش که طرف مُرد هزار مدل دارو براش بيار. فايده اي داره؟
چرت و پرت زياد ميگي..بايدي در کار نيست
اره خودم هم ميدونم
برو بي خيال من بشو
بايد فکر کنم
بايد ..
منظورم اون بايدي که تو فکرميکني نيست
چيه؟ پشيموني؟
پشيمون؟
نه فکر نکنم…يعني نمي دونم. دلم مي سوزه… شايد لجبازي مي کنم.. نمي دونم
اما اين درست ترين بود مگه نه؟ خودت خواستي.
من؟ من؟… نه من نخواستم.. فقط به اين ايستگاه رسيدم. قرار نبود اينقدر زود پياده بشم
اما شدي.
آره پياده شدم. مجبورم کردن.
مجبور؟ حرف بي خود نزن.
تو اينطور فکر کن.
اگر پياده نمي شدم شايد يک اتفاق بدتر مي افتاد
مثل چي؟
نمي دونم. شايد از من چيزي نمي موند. من جسدم رو بيرون انداختم. همون وسط راه.
کسي نيامد سراغت؟ حالت رو نپرسيد؟
نه. هيچ کس.
حالا؟
حالا اومدن.
خب؟
خب نداره… من هنوز خوب نشدم.
باهات چي کار کردن مگه؟
با من؟ نمي دونم. اما اون روزي که نبايد، …. من رو شکستن
فحش دادن؟
نه. نه از اون مدلي که تو فکر ميکني.
پس چي؟
اوني که مي خواستي رو نشنيدي.
اشتباه نکن. بهتره بگي اوني که نمي خواستم رو شنيدم.
يک چيزايي رو از من گرفتن.
چي رو؟
بعضي احساس ها رو. تغييرش دادن. مفاهيمش رو برام عوض کردن.
تو مي تونستي مقاومت کني.
نکردم؟ ايني که الان جلوت ميبيني پس کيه؟ فکر ميکني چي شده که هنوز مي تونه حرف بزنه يا گاهي هم بخنده يا شوخي کنه؟
الان ميگن که بخشي از خودت رو حذف کن.
حذف ؟!؟! يعني چي؟
خيلي راحت! به اتفاقهايي که افتاده فکر نکن!
مي توني؟
تو چي؟ مي توني بخشي از تاريخت رو حذف کني؟
من؟ من اهل اين کارها نيستم. نيازي هم نيست. من با تو فرق ميکنم.
مي دوني تو فرار کردي.
فرار؟ از چي؟ از کي؟
از واقعيتي که دوستش نداشتي. يا از چيزهايي که نخواستي بدوني.
هههه.. اتفاقا برعکس. اشتباهِ من کنجکاوي براي دونستن بود.
خب؟ جواب گرفتي؟ دونستي؟
يک چيزهايي فهميدم.
همه اون چيزي که بايد مي فهميدي رو فهميدي؟
نه. نه همه اش رو.
و بر اساس اون دانسته هاي نيمه کاره تصميم گرفتي؟ آره؟
نه. اينطوري هم ساده نبود.
من تلاش کردم براي فهميدن. اما از من يک چيزهايي رو پنهان کردن.
خب؟
يعني پرسيدم که ايا اين چيزهايي که فهميدم درستن يا نه.
خب؟
اما بهم گفتن که اينطور نيست.
خب پس جوابت رو گرفتي.
نه. جواب من اين نبود.
پس چي بود؟ توقع داشتي چي بشنوي؟
اخه يک چيزهايي بود. مطمئن بودم.
از کجا؟
از کلي رفتارهاي عجيب و مشکوک. از کلي پيغامهای عجيب و غريب. از تغيير رفتارها. از تغيير لحن حرفها. از خيلي چيزها.
بعدش؟
بعدش که نتيجه اي نديدم خودم رو کنار کشيدم. همين.
کسي ناراحت نشد؟ چيزي نگفت؟
نه. چيزي نگفت. احتمالا خوشحال هم شدن. چون ديگه کسي نبود به پر و پاشون بپيچه و سوال و جواب بکنه. دلسرد شدم. و رفتم. يعني پياده شدم تا خوش باشن. که بودن.
از کجا مي دوني؟
خب شوخي ها و خنده هاشون رو ميديدم. ادم ناراحت که نميگه نمي خنده. اگر براشون مهم بود بايد عکس العملي نشون مي دادن.
خب؟
همين. تموم شد.
اين داستان جديد چيه پس؟
داستان جديد؟ کدوم داستان؟
همين که دوباره اومدن.
نمي دونم. يک چيزهايي رو شدن.
چي ؟
اينکه ميگن که اون اتفاقها همه افتادن!
جدي ؟؟!!؟ گفتن که اون اتفاقهايي که حاشا ميکردن افتادن؟
آره. توي چشمهاي من نگاه کردن و گفتن. البته فکر کنم حواسشون نبود. شايد فکر ميکردن که من مي دونستم. به گمونم يادشون رفته بود چطوري کتمان مي کردن.
البته اين رو هم بگم هنوز هم ميگن اوني نيست که تو فکر ميکني!!!
چه جالب!
اصلا هم جالب نيست.
ببخشيد.
خب کسي نميگه که اصل ماجرا چي بوده؟
نه!
چرا؟
نمي دونم!
به يک روز موعود حواله شدم.
قراره توي اون روز چه اتفاقي بيفته؟
قراره حقايق روشن بشه.
اوهووووم….
من فرق کردم. مگه نه؟
تو؟ فکر ميکنم آره.
بعد نوشت : داستان، داستان دلدادگی دو نفر به همدیگر بود که با سو تفاهمی نا معلوم همه زندگیشان نقش بر آب شد