تویی که در من می‌زید!

•نوامبر 14, 2017 • نوشتن دیدگاه

می‌دانی نازنین

گمان می‌کنم یکی از رایج‌ترین اشتباهات در یک رابطه، این است که طرفین فکر می‌کنند باید مانند یکدیگر باشند، مثل هم فکر کنند، همانند هم عشق بورزند.

در حالیکه اصلاً چنین نیست. ما دو انسان متفاوتیم.

تو هرگز در من نزیسته‌ای و از چشمان من دنیا را ندیده‌ای! تو هرگز نمی‌توانی درک کنی من تو را چگونه می‌بینم، چگونه حس‌ات می‌کنم، چگونه می‌یابمت

درست همانگونه که من در دنیای تو نبوده‌ام، چشمان تو برای دیدن را نداشته‌ام و قلبم یافته‌های قلب تو را درک نکرده است. من هرگز در روزها و اوقات تو نفس نکشیده‌ام و حتی نمی‌دانم از دریچه چشمانت مرا چگونه می‌بینی!

جز خدا هیچ‌کس، تاکید می‌کنم هیچ‌کس، حتی «تو»، هیچ‌وقت نخواهید فهمید که من چگونه «تو» را دوست داشتم، چگونه «بی‌تاب» ات بودم، چگونه می‌خواستمت…

حد دوست داشتن و علاقه‌ام را کسی نمی‌فهمد، نه اینکه نخواهد، در من نیست که ببیند، بفهمد، بخواهد، حس کند!

تو در من میزی‌ای، اما نه «تو»یی که خود می‌شناسی! «تو»یی که من از تو می‌بینم. «تو» هر صبح چشمانت را می‌گشایی و با چشمان من و از درونِ تن من دنیا را نظاره می‌کنی. با گوش‌های من می‌شنوی، همراه من می‌خندی، درست به آنچه من لبخند می‌زنم و تو از این «تو» که در من می‌زید هیچ نمی‌دانی!

خضوعش، بودنش، گرمایش، محبتش، احساسش، خندیدنش، خشم گرفتنش..،همه و همه تجربه شخصی من است..

جانم، به جان‌اش بسته است

و تو هیچ نمی‌دانی، و هیچ نمی‌فهمی

و من می‌دانم که میان تو و «تو»ی خفته در وجودم تفاوت است، درست به اندازه تفاوت من و تو!

من از روزی که این تفاوت را پذیرفتم دگرگون شدم، دنیا برایم زیبا شد، جز عشق ندیدم و جز عشق نفهمیدم

من تو را آنگونه که هستم دوست می‌دارم، بی کم و بی‌ زیاد

من تو را به وسعت وجود خودم می‌بینم نه بیشتر و‌نه کمتر

داشتنت مبارک است و وجودت برکت

این تبرک روز‌افزون باد!

شبی که نداشتمت
نیوجرسی
Advertisements

برشی از سکوت

•نوامبر 9, 2017 • نوشتن دیدگاه

ایستاده بود رو به دریا، آرام و بیصدا خیره شده بود به دوردستها

دوست داشتم بخوانم در فکرش چه می‌گذرد، به چه فکر می‌کند که اینقدر آرام است،

زیبا تر از همیشه بود، با اقتدار و باشکوه، همانگونه که دوست می‌داشتم

دیدن آرامش و سکوتش زیباترین تفریح و دلخوشی من بود

غرق شده بود در صدای امواج، صدای دریای آرام..

از پشت سر و آهسته نزدیکش شدم، دستهایم را حمایل گردنش کردم، به خودش آمد، دستانش را روی دستانم گذاشت .. زمان متوقف شد…

ما به سکوت جهان ملحق شدیم…

واقعی!

•نوامبر 9, 2017 • نوشتن دیدگاه

من همه غرق تماشای نگاهت…

شیدا

•نوامبر 8, 2017 • نوشتن دیدگاه

میدانی نازنین

من همه جوره احساسات مثبت و منفی را چشیده ام، عاشقی کرده‌ام، گریسته‌ام، لعنت کرده‌ام، فحش داده‌ام، متنفر بوده‌ام

از ندیدن روی یار پریشان شده‌ام، از دیدنش نفسم بند آمده، از فکر به او کنترل زمان و مکان را از دست داده‌ام

گاهی خواسته‌ام نباشد، گاهی آرزو کرده‌ام همان لحظه پیدایش شود

گاهی در لاک رفته‌ام، گاهی رنجانده‌ام، گاهی رنجیده‌ام…

همه هم در کمال شدت و قوت و تمنا و خواستن بوده است..

اما! ….

اما آنچه این روزها تجربه می‌کنم پدیده‌ای بی‌نظیر و غریب است

جایی که ایستاده‌ام، راهی که رفته‌ام، چیزهایی که تجربه کرده‌ام، تلخ یا شیرین، همه و همه مرا رسانده‌اند به اینجا، درست همینجایی که امروز، در این لحظه در آن غوطه می‌خورم

تجربه بی‌نظیریست، من امروز آنچنان در هاله ای از عشق، نور و دوست داشتن غرق شده‌ام که گمان نمی‌کنم آدمهای زیادی به این مرحله رسیده باشند…

زخم‌ها مرا بزرگ کرده‌اند و اکنون از این بزرگی خودم حیرت دارم

عشق مرا وسیع کرده‌است، و معشوقی که انگار نیست ولی همه جا هست،

حضورش آنچنان پررنگ، واقعی، قابل لمس، بزرگ، دائمی، هیجان انگیز، گرم و شیدا کننده است که کافیست صباحی را با من بگذرانی تا با همه وجود او را حس کنی

این روزها، واژه‌هایی غریب برایم معنا می‌شوند

جلوی چشمانم جان می‌گیرند و در من میزیند…

من از معشوق فراتر رفته‌ام، گویی تنها راهنمایی بود برای رساندن من به منطقه امن… به “تو”

مرا هدایت کرد، گاهی مرا کشید، گاهی هل داد، گاهی فراموش کرد، گاهی انکار کرد، گاهی تمسخر کرد، گاهی تحریک کرد، گاهی حسودم خواند، گاهی خودخواه…

در طی این طریق، روزها و ساعتها خودم را شماتت کردم، و هنوز هم! اما به دلایلی فرای آنچه می‌پنداری…

نازنین، من این روزها، این ساعات، غرق شده‌ام در چیزی که نه به تجربه می‌آید نه به وصف، ناب است…

گاهی گمان می‌کنم تحمل برداشتن چنین باری دیر یا زود به سر می‌آید، گاهی حیرت می‌کنم از حجم این نور از وسعت این بار…

گاهی حیرت می‌کنم از این حجم از احساس… گاهی گمان می‌کنم عن‌قریب مرا از بین خواهد برد… بس که قوی است و بر ریشه‌ها میکوبد….

مرا ریشه‌کن کرده است و “من” ای تازه، در کالبدی جدید ساخته است…

جز او نمی‌بینم، نه اینکه خواسته من باشد، نمی‌توانم

جز او نمی‌خواهم، نه اینکه تمنای زودگذری باشد، نمی‌شود

….

این روزها، تنها یک واژه، مرا توصیف می‌کند : “شیدا”


شهرام ناظری تصنیفی دارد به نام “شیدا شدم”… سالها پیش که گمان می‌کردم شیدا شدم، تنها صدایی بود که مرا می‌خواند…

بشنوید

شیدا شدم شهرام ناظری

پارادوکس حضور

•نوامبر 6, 2017 • نوشتن دیدگاه

می‌گویند سردترین ساعت هر شبانه روز، اولین دقایق طلوع خورشید است و گرمترینِ آن، اولین دقایق غروب،

درست وقتی که حضور خورشید به اتمام می‌رسد!

مثل تو

حضورت، سردترینِ بودنهاست و گرمای نبودنت سوزاننده!

پارادکس عجیبیست…

به ظاهر غریب، ولی مطابق با طبیعی‌ترین اتفاقات جهان!

دوری و دوستی!

•نوامبر 4, 2017 • نوشتن دیدگاه

بین تمنای خواستن تا داشتن، ارتباطی معکوس برقرار است

هر چه بیشتر و تمام تر بخواهی، دورتر و دورتر می‌شود

او، در دورترین فاصله‌ی ممکن است….

پاییز سرد خدا- مونترال شهر من

جزیره نشین

•نوامبر 3, 2017 • نوشتن دیدگاه

شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی

هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت

فاضل نظری