سرنوشت محتوم

•March 27, 2017 • Leave a Comment

و ساعتي قبل از دنيا پر كشيد….

…………

دائم با خودم مرور ميكنم

درست همان لحظه اي كه صورتم را ميشستم، يا وقتي لباس ميپوشيدم كه  دخترم را تا محل سوار شدن به  سرويس مدرسه ببرم

او لحضات  واپسين عمرش را ميگذرانده…

و فرشته مرگ، وقتي وارد نسل ادمهاي قبل از تو ميشود، همه انهايي كه با انها بزرگ شده اي، بيش از پيش به نزديك شدن به سرنوشت محتوم خودت و همه مخلوقات فكر ميكني…

به بي وفايي اش و به اينكه ارزش ندارد، اين همه دوري و تنهايي و غصه و كينه و غم و ناراحتي، ارزش ندارد بخاطر تنها دو روز!

…..

انا لله و انا اليه راجعون

سندروم خوانش!

•March 26, 2017 • Leave a Comment

يك سندرومي هم هست به اسم “سندروم خوانش وقايع تلخ” 

مثلا ادمي ميرود  نوشته هاي سالهاي قبلش را مرور ميكند، حالش بد ميشود بعد غصه ميخورد!

بنده كه شخصا رنج ميبرم از اين سندروم

معالجي؟ طبيبي؟ حكيمي؟ سراغ نداريد؟ نبود؟

………

و براي درمان دردهاي بي درمان ما جز تو چه كسي  هست؟ 

نامگذاري

•March 26, 2017 • Leave a Comment

گمان ميكنم اگر بخواهم براي اين سال نامي بگذارم  اسمش مي شود ” دوري”

با همين گذشت تنها چند روزش ميفهمم كه چقدر از ادمهاي مختلف  “دور” ام

هم فيزيكي هم متافيزيكي

گذشته- تو- اينده

•March 22, 2017 • Leave a Comment

و اما بعد! هرگز  كسي را بعد از تو دوست نخواهم داشت

و اما قبل! ، اساسا قبلي وجود نداشته است، زيرا كه من عشق را جز به تو نميشناسم! 
اين يك متن عربي بود كه خيلي خوب بود، 
شبيه نوشته هاي نذار قباني هست، ولي من نديدم منبع رو نوشته باشه

اما بعد، لن احب احداً بعدك، اما قبل، فانا اساساً لم اعرف الحب الا بك

تغيير شغل

•March 22, 2017 • Leave a Comment

روزگاري هم ميرسد كه ادمي بايد از حرفه عاشق پيشگي  خداحافظي كند! 

انچه سردي مي اورد ، دوري نيست!!

•March 21, 2017 • Leave a Comment

بعضي اوقات هم هست كه ما دوريم، دوريم از هم! نه اينكه فيزيكي دور باشيم، اصلا در دنياي هم نيستيم

اين روزها، عمه بزرگم ، كه از پدرم چندين سال كوچكتر است، در بستر بيماري افتاده و حداقل پزشكان اميدي به برگشتنش ندارند

از اين عمه، دور بوديم، نه اينكه دلخوري داشته باشيم يا قهر باشيم ، نه، 

اتفاقا در بين عروس و دامادهاي مغبوض خانواده، مادر من و شوهر اين عمه از همه رابطه شان با هم  بهتر بود و هياتي در مقابلشان جبهه داشتند، ولي به دليل اخلاق ” خاص” همسرش، رفت و امد ها خيلي جدي بودند

عمه دور بود، شهرستان زندگي ميكرد ، و اتفاقا در همان شهري هم هست كه خاله بزرگم زندگي ميكند و خاله بزرگم ، نزديك است! 

اين دوري ، نميتواند دوري فيزيكي باشد،  خانه خاله و عمه فقط دو كوچه با هم فرق دارند

الان كه عمه ام به قولي فقط علائم حيات را دارد  ولي بين ماندن و رفتن  درد ميكشد، پيش خودم فكر ميكنم ، چرا سالهاست نديده ام اش! چرا رابطه معنا داري نداشته ايم! 

حالم بد ميشود از اين دوري هاي مسخره، 

حتي از بچه هاي عمه ام هم دوريم، دامادهايش را جز يكي اصلا  نديده ام، به چرايي اش كه فكر ميكنم برايش جوابي ندارم

دوري ولي، سردي نياورده است، صداي عمه، قيافه اش ، كه شايد مربوط به بيشتر از ٢٠ سال پيش است در سرم ميچرخد

درخت انجير توي حياط،  كشك بيرجندي، غذاي مخصوص، انباري مخوف اشپزخانه اش، دستشويي بامزه خانه شان، تلويزيون جعبه دار، و بوي خاصي كه خانه اش داشت و حس غريب بودن در فضاي خانه اش، 

من به ان فضا تعلق نداشتم، ولي امروز كه فرشته مرگ نزديكتر از روزهاي ديگر پرسه ميزند، از خودم عصباني ام

از اين دور بودن ها

از اين بي خبري ها

زندگي اي كه در تو خلاصه ميشود

•March 20, 2017 • Leave a Comment

Life is good!

Life is love!

Love is you!

زندگي خوب است!

زندگي عشق است

و عشق خود تو هستي!

در اين درهم تنيدگي خوبي ها و بدي ها

فكر كردن به خوبي هاي تو، حال دلم را خوش ميكند

مرخصي نيازمنديم!

ما نه تعطيلات نوروز داريم نه تعطيلات كريسمس! 

يك نفس ميرويم…

توقفم ارزوست!